سفارش تبلیغ
صبا ویژن

نقطه ته خط....

گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود

                                     موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

                                     بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

                                     خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم

                                     که هبوط ابدم در پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

                                     همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود



نوشته شده در 11:13 صبح توسط zahra نظرات ( ) |

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری ست

هرکس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همگان، نابرابری ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری ست!


ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست

.

فاضل نظری

 


نوشته شده در 2:53 صبح توسط zahra نظرات ( ) |

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست

.

فاضل نظری


نوشته شده در 2:48 صبح توسط zahra نظرات ( ) |

انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارغید از این حرف ها شما

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....


نوشته شده در 11:34 عصر توسط zahra نظرات ( ) |

 

( عبدالمهدی نوری )

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"


نوشته شده در 11:15 عصر توسط zahra نظرات ( ) |

با نیت نگاه تو آغاز می کنم
احساس خویش را به تو ابراز می کنم

شوقی درون سینه ی من جا گرفته است
حسی غریب در دل من پا گرفته است

حسی میان غربت و شادی و شوق و غم
حسی که گاه می چکد از چشم در حرم

ماه مبارک رمضان روی ماه توست
باید سرود شعر که مضمون نگاه توست
::
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره ها می شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا ایهالغریب
من کی صبور مثل تو یا ایهالصبور؟

با تو چقدر ماهیتم فرق می کند
مانند ایستادن شب در حضور نور
::
در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعه الرسولی و ریحانه النبی

ای نور روشنای دل و خانه ی نبی
ای جایگاه عرشی تو شانه ی نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان روح عالم است

از قلب تو ندیده ام آقا رحیم تر
از بخشش و کرامت دستت کریم تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است
::
مضمون بی بدیل غزل ها تبسمت
می آورد به وجد غزل را تبسمت

غمگین ترین روایت دنیاست اشک تو
شیرین ترین حکایت دنیا تبسمت

در هر نگاه تو چقدر غم نشسته است
غم می چکد ز چشم تو اما تبسمت...

یک شهر پیش روی تو دشنام هم دهد

پاسخ نمی دهی تو مگر با تبسمت


شیرین تر است نزد فقیران کدامیک
خرمای دست بخشش تو یا تبسمت؟


سنگ صبور! مأمن غم ها و درد ها!
ای خانه ات پناه همه کوچه گرد ها

صلحت حماسه ای ست که با روضه توأم است
صلحت چقدر آینه دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است آه
غربت همیشه با دل تو توأم است آه

هرلحظه ی تو بوده نشان از غریبی ات
وای از غم دل تو امان از غریبی ات

عمری غریب بوده ولی صبر کرده ای
مانند لحظه های علی صبر کرده ای

سیدمحمدرضا شرافت


نوشته شده در 11:34 عصر توسط zahra نظرات ( ) |



گم کرد شبی راه و مسیرش به من افتاد

ناخواسته در تیر رس راهزن افتاد

در تیر رس من گره انداخت به ابرو

آهسته کمان و سپر از دست من افتاد

بی دغدغه بی هیچ نبردی دلم آرام 

در دام دوتا چشم دو شمشیر زن افتاد

می خواستم از او بگریزم دلم اما

این کهنه رکاب از نفس از تاختن افتاد

لرزید دلم مثل همان روز که چشم